تبليغاتX
عطر صد خاطره

عطر صد خاطره

 

 دوباره اوضاع تقریباْ برگشت به حالت عادی. گفته بودم هر وقت دچار بالا و پایین های روحی میشم و همه راهها بسته به نظر میرسه میفتم به جون موهای نازنینم؟ خوب این اتفاق چند روز پیش افتاد و من الان یک گلی مو کوتاه منگولی هستم! نمیدونم کوتاه کردن موها بعد از چهار سال حال و هوام رو عوض کرد یا نتیجه کمی تا قسمتی مثبت یکی از آزمایش هام، یا اومدن آقای همسر، یا پیگیری نکردن اخبار ایران یا...

هر چی بود همه چی فعلاْ برگشته سر جای اولش...

 

بعد از مدت ها از این فلفل سبز باریک های ایرانی خوردم. فکر کنم از آخرین باری که خوردمشون پنج سالی میگذشت. دیدید من هر وقت برام از ایران مهمون میاد مهم ترین بحث وبلاگم میشه خوردنی؟ الان همه فکر و ذکرم پیش اون آلبالوهای ترش و تر و تازه ای هست که تو یخچال منتظرن تا با نمک و گلپر مخلوط بشن و ...فقط من اینطورم یا برای همه این موضوع همین قدر مهمه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:22  توسط   | 

 

خسته ام...خیلی خیلی زیاد. مدت هاست دیگه به کمتر خبری در مورد ایران اعتماد میکنم. وقتی حتی نمیدونم کی درست میگه کی نادرست، چی شایعه است چی واقعیت، کدوم منبع خبری موثق هست کدوم ناموثق بهترین کار درگیر نشدن با موضوعات هست. از مردن آدم های بی گناه، از نا امید شدن این همه امید و از دنبال کردن خبر آرزوهایی که به خاک رفتن در حال حاضر جز اندوه بی حاصل هیچ چیزی عاید نمیشه...

به طرز وحشتناکی کار سرم ریخته. کاری که از نظر جسمی بی نهایت خسته ام کرده. آخرین آزمایش ام رو دارم انجام میدم که اگه همه چیز خوب پیش بره پرونده این درس خوندن کذایی هم بسته شه و بریم سر کار و زندگی مون...

آقای همسر هفته آینده میاد تعطیلات تابستانی.اومدن اش از این نظر که یه قسمتی از بار این روزها رو به دوش میگیره غنیمت هست، اما راستش انقدر خسته ام که میترسم اون رو هم درگیر خستگی و مود پایینی که دارم بکنم. روزی که میرسه از هفت صبح تا نه شب دانشکده ام. چه استقبال پر شکوهی میشه ... 

خسته ام. از بعد عید زندگی من به طرز وحشتناکی رفته روی دور تند. در عرض دو ماه چهار تا مسافرت طولانیه پر دغدغه داشتم که حتی یک روز هم نرسیدم بین شون استراحت کنم.

از کار زیادی که این آخرها روی دوشم ریخته، از زندگی تنهایی، از خبرهای ایران، از غم و غصه، از آزمایش های وقت گیر و از مسافرت های طولانی خسته ام.

دلم روزهای آروم و شاد و کم دغدغه پارسال رو میخواد. امسال همه چیز خیلی رفته روی دور تند و من انرژی لازم برای اینکه به همه شون با هم برسم رو ندارم.

کاش میشد چشم روی هم بذارم و بیدار بشم و ببینم دفاع کردم و همه چیز تموم شده...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:40  توسط   | 

 

ندا نام همه دختران سرزمین من است...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:59  توسط   | 

درد من درد مردم زمانه است.

مردمی که جلد کهنه شناسنامه شان درد میکند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:53  توسط   | 

 

روز انتخابات ایران هستم. ایران هم که نبودم، یک روز مرخصی میگرفتم، دم در سفارت روسری سرم میکردم و با پاسپورتم میرفتم و رای میدادم. به هزار و یک دلیل معتقدم که باید رای داد و به همان هزار و یک دلیل به رای سبزی ها رای نمیدهم. خوبی ماجرا در این است که ایران نیستم تا تحت تاثیر جو سبز زدگی این روزها رای بدهم. در همه شلوغ پلوغی این روزهایم، هر طور که شده در مورد دو کاندیدایی که شک داشتم تحقیق و مطالعه کرده ام. امروز مطمئن هستم رای من سبز نیست. نکته جالب ماجرا اینجاست که آقای همسر در دانشگاه عضو نمیدانم چی چی همین سبز پوشان شده و به شدت معتقد است من اشتباه میکنم. من هم به همان شدت معتقدم او اشتباه میکند. اما اصراری به راضی کردن هم نداریم. سالها زندگی در یک کشور دمکراتیک باید حداقل نتیجه اش این باشد که بگویی ما مثل هم فکر نمیکنیم، اما در کنار هم حرکت میکنیم.

هفته آینده مسافرم. یک مسافرت ۶ روزه میروم ایران برای جشن عروسی خواهرم. رای هم میدهم. همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 8:42  توسط   | 

 

پوستم کلفت شده، این را مدت هاست میدانم. این هفته یکی از مهم ترین خبرهایی که میتوانست مسیر زندگی مان را به کلی عوض کند انقدر دیر به دستمان رسید که دیگر به هیچ دردی نمیخورد. اگر قبل از دوره پوست کلفت شدگی ام بود احتمالاْ الان با چشم های پف کرده و سر درد وحشتناک نشسته بودم و وبلاگ مینوشتم و از غصه هایم میگفتم. حالا اما به خودم میگویم چاره ای جز قبول اتفاقی که افتاده ندارم. گذاشته ام اش یک گوشه مغزم و با پوست کلفتی تمام میخواهم از نو شروع کنم، همه آن پروسه طولانی و پر هزینه ای که از سر گذراندیم. 

نکته عجیب ماجرا اینجاست که از وقتی پروسه پوست کلفت شدگی اینجانب شروع شده، خدا هم با ما شوخی اش گرفته و همین طور مشغول امتحان قطر و ضخامت پوست کلفت بنده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:38  توسط   | 

 

خوب بالاخره برگشتم سر خونه و زندگی ام...صبح که در اتاقم رو باز کردم و بوی اتاقم رو احساس کردم انگار بال در آوردم. این چند وقته، حتی همون روزهای کار موقت بهم ثابت کرد من آدم کار پارت تایم  نیستم. چیزی که همیشه به عنوان یه گزینه خوب بهش فکر میکردم. اما واقعاْ آدمش نیستم. من باید همیشه زندگی ام همین طوری باشه که الان هست. شلمانی و ساعتی...باید صبح زود از خونه بزنم بیرون، چون وضعیت خواب و بیداریم اگه صبح ها زیاد بمونم تو رختخواب به هم میریزه. باید حتماْ عصرها سر کار باشم چون از تو خونه بودن در طول روز خل میشم. همه سیستم روحی و جسمی ام میریزه به هم وقتی نظم و روتین همیشگی این سالهام رو از دست میدم. این یک ماه و نیمی که دور از خونه بودم بهم فهموند چقدر خونه ام رو دوست دارم، چقدر عاشق کاری هستم که هر روز انجامش میدم و چقدر این روتین هر روزه ام با همه سختی ها و خستگی ها و دردسرهاش با وضعیت روحی و جسمی ام جوره. با همه وجودم خوشحالم که برگشتم ...

 

درست مثل یک اسب کار سرم ریخته و درست مثل یک قناری غمگین از روندی که آزمایش ها و مقاله ها  پیش میرن غصه دارم، اما درست مثل یک بچه فیل هیجان زده برای ادامه کارم انرژی دارم.

 پ ن: سیم کارتم رو گم کردم و همه تلفن هام رو از دست دادم. رسماْ ارتباطم با دنیای اطرافم به زیر صفر رسیده. این چند روزه هر چی غر بود زدم به جون اون کسی که این فون بوک عزیز رو آفرید تا ما حتی شماره خانه خودمان را هم بلد نباشیم. شماره آقای همسر و مادر و خواهر که پیش کش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:38  توسط   | 

 نشسته ام توی یک کافه آرام و دنج و دوست داشتنی که اینترنت مجانی دارد و قهوه عالی و مافین تر و تازه. به روی مبارک هم نمی آورم که روزهای گذشته این همه سخت گذشته. که این همه همه چیز رفته روی دور تند. بیشتر از یک هفته است که آمده ام اسکاتلند. از وقتی که آمده ام خورشید را یکی دو ساعت بیشتر ندیده ام. هوا انقدر سرد و بارانی و طوفانی و تگرگی است که همه شوق ام به دیدن قلعه ها و موزه ها و طبیعت اسکاتلند را از دست داده ام. دلم خانه ام را میخواهد. دلم میخواهد شب ها توی تخت خودم بخوابم. دلم غذای خانگی میخواهد. یک ماه است از خانه دورم ( بجز دو سه روزی که سرک کشیدم بلژیک و دوباره شوت شدم این وری) و از صبح تا عصر در آزمایشگاههایی هستم که هر کدام صد جور قانون عجیب و غریب دارد که تا میایم یاد بگیرم شوت میشوم به یک آزمایشگاه دیگر. انقدر توی این چند هفته آدم های جالب و عجیب دیده ام که حساب شان از دستم در رفته. آخری اش یک پروفسور کله گنده در رشته ام بود که همیشه دلم میخواست میشد ببینم اش. وقتی آمد توی دفتر موقتی که این روزها در اختیارم هست به هر کسی فکر میکردم الا همین جناب پروفسور. ابروهای تمیز شده، النگوهای فلزی و کت و کلفت، موهای سیخ سیخی، ناخن های کمی بلند و خیلی مرتب و صدای بسیار نازک. راستش انقدر توی این سالها گی خوب و آدم حسابی دیده ام که مشکلی با گی بودن اش نداشتم، اما فکر نمیکردم آدمی که این همه دوست داشتم ببینم اش این مدلی باشد. همین. از اسکاتلند گفتنی زیاد دارم. اما خسته تر از آنم که ذهنم مرتب و منظم بشود برای نوشتن. فعلاْ با این قهوه عالی که پیدا کردن اش در سرزمین چای خورها خیلی خیلی سخت بود مشغولم. همین...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:59  توسط   | 

درست وقتی احساس میکنی همه چیز در بدترین حالت ممکنه، درست وقتی حس میکنی بدتر از این روزها اتفاق نمی افته، درست وقتی انقدر خسته، نا امید و دلزده از کارت هستی که شبها به راحتی خوابت نمیبره، درست وقتی با یک دنیا استرس تا صبح دلشوره داری که چطور بری پیش استادت و براش توضیح بدی چه اتفاقاتی افتاد و چی شد که نتایج این همه زحمت و هزینه اینطور شد، همه چیز جوری پیش میره که باورش هم برات سخته. در حالی که مجبور شدی به خاطر اشتباه مسخره سیستم رزور بلیط، برای پرواز برگشتت، دو تا بلیط بخری و دو برابر پول پرواز بدی، در حالیکه شب گذشته قطاری که به شهرتون میومد رو به خاطر یک دقیقه دیرتر رسیدن از دست دادی و با اون همه بار یک ساعت منتظر قطار بعدی شدی، در حالی که صبح سوار اتوبوس همیشگی شدی که چهار ساله مسافرش هستی و میبینی داره بی راهه میره و جواب میشنوی که اه خانم، شما خبر ندارید، یک هفته است این اتوبوس دیگه نمیره فلان جا! و دست از پا درازتر یک ساعت و ده دقیقه با لب تاپ و لب بوک و کیف دستی چند کیلویی ات پیاده میای تا برسی دانشکده، میبینی استادت اومده سراغت و تو نبودی. استرس همه دنیا تو وجودته که چی میشه، چطور برخورد میکنه...با یک دنیا غصه میری دم دفترش و میگه اه اومدی، ببین، میدونم که روزهای خیلی سختی تو انگلیس داشتی، میدونم نتیجه ها اونطوری نشد که دلت میخواست، میدونم تجربه موفقی نبود، اما من الان ازت خواستم بیای واسه یه موضوع دیگه. کمپانی فلان از ما خواسته ماده فلان رو براشون آزمایش کنیم و برای این آزمایش هم یک نفر باید به مدت یک سال روی پروژه کار کنه و حقوق بگیره، من تو رو پیشنهاد کردم، میدونم کارش زیاده، میدونم درگیر کارهای آخر پروژه خودت هستی، اما مطمین هستم این یه موقعیت عالی برای...بقیه حرف هاش رو به وضوح نمیشنوم. 

درست وقتی که احساس میکنی همه چیز در بدترین حالت ممکنه، خدا یکی از اون بادکنک های بزرگ و نارنجی اش رو از آسمون میفرسته به طرفت تا باور کنی:

 دائماْ یکسان نباشد حال دوران غم مخور.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط   | 

کمتر از دو هفته است اینجا هستم. یه دهکده آرام و زیبا در فاصله کمی از لندن. راستش میخواستم سفرنامه بنویسم. از شهرهایی که رفتم، از لندن شلوغ و آفتابی که دیدم. از انگلیس که همه چیزش با همه چیز اروپا فرق دارد. از انگلیسی های مودب و مادی.

اما راستش دست و دلم به نوشتن سفرنامه نمیرود. سفرنامه دل خوش میخواهد و خیال راحت و تن آسوده که فعلاْ هیچ کدامش را ندارم. تنم آسوده نیست چون روزی ۱۰ ساعت کاری میکنم که نتیجه نمیدهد. خیالم راحت نیست چون جواب آزمایشهایم آنقدر عجیب است که هیچ توجیه منطقی برایشان ندارم و دلم خوش نیست چون با این نتیجه ها هفت هزار پوند ناقابل دود میشود میرود هوا . دلم خوش بود جواب این آزمایشها که حاضر شد شروع میکنم به نوشتن تز و شش هفت ماه دیگر قال این دکترای مثلاْ تخصصی کنده میشود. اما انگار نمیشود. همین که میایی دلت را خوش کنی به خبرهای کوچک و خوشحال کننده دور و برت خدا میگوید آی صبر کن ببین چی برات آوردم و یک توپ گنده را از آن بالا شوت میکند وسط حس و حالت.دو هفته پیش در راه اینجا، سوار هواپیما که بودم یک لحظه ته دلم گرفت. به همه سختی هایی که بابت این سفر کشیده بودم فکر میکردم. هزینه بسیار زیادش مشکل اول بود. گرانتی که برنده شدم و همه هزینه ها را تقریباْ پوشش داد مزه اش آنقدر شیرین بود که همه سختی های ویزای پر دردسرم را فراموش کردم. توی هواپیما که نشستم یک لحظه فکر کردم برای اینجایی که هستم، این لحظه ای که تجربه میکنم خودم و فقط خودم دویده ام تا برسم. این مسافرت را نه به خاطر تلاش استادم میروم، نه لطف همسرم، نه محبت پدرم. اسمش را بگذارید غرور یا حتی خودخواهی. این حس واقعی آن لحظه ام بود. توی هواپیما که نشستم فکر میکردم همه چیز تمام شده، یک ماه دیگر که برگردم بلژیک، یک عالم نتیجه خوب دارم و یک دنیا انرژی برای شروع نوشتن پایان نامه. حالا، یعنی از چند روز پیش خدا همان توپ گنده اش را شوت کرده طرفم و درست خورده وسط سرم. نا شکری نمیکنم. بی انصافی است اگر ناشکر همه لطفی باشم که در حقم شده و میشود. اینکه مطمئنم تا چند ماه آینده پول خوبی میگیرم که کفاف تمام کردن این مدرک را میدهد، اینکه همسری دارم که با وجود همه بالا پایین های زندگی مشترکمان، تمام کردن درسم از نان شب برایش واجب تر است، اینکه بچه ای ندارم که دست و پاگیر این روزهایم باشد و نتوانم برای آینده ام ریسک های بزرگ بکنم، همه اینها امیدوارم میکند به تحمل این روزها. اما راستش یک روزهایی مثل امروز باعث میشود که اعتراف کنم خسته ام، که اعتراف کنم دلم یک چیزی میخواهد که بعضی ها بهش میگویند استبلیتی!!!

 

یادم رفت بگویم، انگلیس را دوست دارم، فکر کنم مهم ترین دلیل اش این باشد که مردم اش انگلیسی حرف میزنند.شنیدن انگلیسی با لهجه این مردم برای من مثل گوش کردن به شعر دوست داشتنی و لذت بخش است. اگر دست من بود میگفتم همه دنیا انگلیسی با لهجه انگلیسی صحبت کنند بس که کیف میکنم از گوش دادن به این زبان...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط   |