باید از جا برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم...
دلم یه اتفاق خوب میخواد.یه اتفاق خوب که کلی هیجان با خودش بیاره. هر چی باشه، فقط یه کوچولو هیجان داشته باشه کافیه...
دلم میخواد یه مرخصی طولانی بگیرم . ۵ کیلو لاغر کنم.حراج شروع بشه و هی تند تند برم خرید و هی نقشه بکشم چیو کجا بپوشم و روزی ده بار ساک و چمدون ها رو وزن کنم که اضافه بار نداشته باشم و روزی صد بار اون لحظه که مامانم رو بغل میکنم رو تصور کنم و...
دلم نه اینکه بگم تنگه ،نه،اون دلتنگی دیگه جزئی از وجودم شده. همیشه هست. مثل یه نقص عضوه که همیشه همراهته، اما همیشه آزارت نمیده. مسأله ام دلتنگی نیست.دلم یه استراحت همراه با هیجان میخواد.احساس میکنم به انرژی، هیجان و آرامش تؤامانی که خانواده به آدم میده احتیاج دارم.
دیشب داشتم واسه همسر جانم یه شعر از نوار شعرهائی که بچه بودم داشتم رو میخوندم.انقد ذوق کرد که نگو.بعدش کلی دلم سوخت واسه خودمون که فقط خودمون دو تا رو داریم و هیچ اتفاق جدیدی نیست که واسه هم تعریف کنیم و کار کشیده به اتل متل و حسن کچل!
- گزارش درس (به جای گزارش هواشناسی ساناز!) : ۱۵ صفحه خوندمممممممممممم!!!!!!
