تبليغاتX
عطر صد خاطره

عطر صد خاطره

 

دیشب بر خلاف تصورم خیلی خیلی خوش گذشت.به چند دلیل:اول اینکه از ساعت هفت رفتیم و چون رستوران ساعت یازده تعطیل میشد،غذا خوردن مون فقط سه ساعت طول کشید و این یعنی یه معجزه.دوم اینکه کسی که مهمونی به افتخارش بود درست روبروی من نشسته بود و همه اش به خاطر من انگلیسی حرف میزد و این خودش کلی حس قاطی جمع بودن به آدم میداد. سوم و مهم تر از همه اینکه از اول سال دو هزار و هفت سیگار کشیدن تو همه اماکن سر بسته اینجا ممنوع هست و باید اتاق مخصوص سیگاری ها داشته باشن و خوب این رستورانه از همین الان همون قانون رو رعایت میکرد.دیگه هم اینکه غذاش عالی بود و نوشیدنی هاش معرکه بود و رفتار گارسون هاش خیلی محترمانه بود که این آخری اینجا همیشه همین طوریه.در هر حال بر خلاف تصورم خیلی خوش گذشت .اما یه چیزی واسم خیلی عجیب بود.ما ساعت هفت رسیدیم رستوران، من ساعتم رو نگاه کردم.ساعت هفت و ربع گارسون منو رو آورد، من یه بار دیگه ساعتم رو نگاه کردم. همین طور تا ساعت نه شمردم سیزده  بار به ساعتم نگاه کردم.از ساعت نه تا ده هم که دیگه روی سیخ نشسته بودم. اما اصلاْ نمیفهمیدم چرا؟ کنارم دوستم نشسته بود که دو تا بچه یک و دو ساله داره و هر دو هم شیرخوارن. اما  راحت و بی خیال نشسته بود.تو جمع چهارده نفره ما پنج تاشون بچه دار بودن و بقیه شون هم پارتنر دارن و خوب این یعنی یکی تو  خونه چشم انتظارشونه.اما چرا فقط من یکی نگران بودم؟ آرامشی که تو چهره تک تک شون بود در من وجود نداشت. از دیشب تا حالا همه اش به این تفاوت فکر میکنم و به اینکه چرا ماها نمیتونیم مثل اینا لذت ببریم و همیشه نگران خونه، زندگی، شوهر، بچه و... هستیم.

من که فکر میکنم همه اش واسه اینه که حق لذت بردن رو واسه خودمون قائل نیستیم یا بهتر بگم واسمون قائل نیستن .من یه زنم.یه زن ایرانی.کسی که جامعه اش اونو نصف آدم حساب میکنه.به عنوان یه نصف آدم زندگی میکنه.با سندی که توش یه نصف آدم حساب شده ازدواج اش رو قانونی میکنه .به عنوان یه نصف آدم که نه ،به عنوان یه صفر بچه دار میشه و زایمان میکنه و بچه داری میکنه . به عنوان همون صفر به زندگی که قانون فقط اسمش رو مشترک میدونه ادامه میده و موقع مردن به عنوان یه نصفه آدم می میره.

اما وقتی میخواد درس بخونه، وقتی میخواد شاغل باشه هیچ کس در هیچ مقامی حتی واسه یه لحظه در نظر نمیگیره که اون تو تمام عمرش یه نصفه بوده. و حالا اونه که باید تو این رقابت که اتفاقاْ تنها جاییه که نه قانون و نه جامعه اش اون رو نصفه نمیدونن تلاش کنه و تلاش کنه و تلاش کنه تا ثابت کنه نصفه نیست.واسه این هدف اش از همه چیز مایه میذاره. از همه چیز. و اون وقته که بعد یه مدت تو این پروسه شاغل بودن و درس خوندن و کار کردن یادش میره نصفه است . انقدر موفقیت هاش در برابر آدم         درسته های اطرافش چشم گیرن که تصور نصفه بودن واسش نپذیرفتنی میشه.اون یادش میره نصفه است و وقتی میخواد یه شام معمولی با دوستاش بره بیرون یا یه مسافرت کاری بره خارج از کشورش یا تا دیر وقت تو یه جلسه کاری شرکت کنه، این نصفه بودن جلو همه چیز رو میگیره.

و من دیشب یادم رفته بود نصفه ام!

مثل یه آدم کامل با همکارام رفتم بیرون اما از همون لحظه ای که نشستیم پشت میز "دو ور ذهنم" با هم افتادند به جنگیدن تا یادم نره حتی اگه تحصیل کرده ام، حتی اگه شوهرم یه آدم معمولیه ( معمولی در معیار های اینجا وگر نه در معیار های ایران باید بگم open mind ) حتی اگه مدت ها تو جامعه ای  باشم که یه مرد واسه دنیا اومدن بچه اش از شغلش که اتفاقاْ درس دادن تو دانشگاست مرخصی شش ماهه میگیره تا زنش بره سر کار و کارش رو از دست نده و دوست ها و همکارام  تصور نصفه بودن من واسشون دور از ذهن باشه، باز هم یه چیزی یه جایی نمیذاره باور کنم نصفه نیستم.

 پ ن:

شب یلدای همتون مبارک.چه اونا که امشب همه شهرشون پر از بوی آجیل و هندونه است،چه اینایی که با کلی ذوق و هیجان یه انار گیر میارن و به عشق انارهای اون ور بو میکشن و باهاش عشق میکنن.

یلداتون مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:29  | 

مطالب قدیمی‌تر