دیروز بهترین دوستم رفت. عزیزترین دوستی که در تمام عمرم داشتم. تفاوت های ظاهری مان انقدر زیاد بود که دوستی صمیمانه مان کمی عجیب باشد. او مادر دختری ده ساله است و چهارده سالی از من بزرگتر. اما انقدر نوع نگاهش به زندگی، احساس اش به آدمها و اطرافیانش، هدف اش از زندگی و خیلی چیزهای کلی دیگرش شبیه من بود که شد دوست صمیمی ام. دیروز در آخرین لحظه هایی که دستهایش توی دستم بود یک آن دلم خواست زمان را متوقف کنم و نگذارم برود... اشکهایمان با صدای خنده هایمان معجون عجیبی بود که تحمل لحظه های آخر را سخت تر میکرد. لحظه آخر گفت تو بهترین دوست من در این کشور بودی و تنها کسی بودی که میتوانستم همه حرفهایم را برایت تعریف کنم بدون ترس از اینکه قضاوتم میکنی و میگفت که فاصله فیزیکی مهم نیست و مهم تفاهمی است که پشتوانه این دوستی صمیمانه است و میگفت دلم میخواهد شاد ببینمت، شادی واقعی...و میگفت...
دلم تنگ است.
عاشق آش رشته من در آوردی بود که میپختم. بهش قول دادم برایش مثل مامان های ایرانی آش پشت پا میپزم. جایش دیشب خیلی خالی بود که تند تند آش بخورد و بگوید اصلاْ تو یه کاری میکنی با غذاهایت که این مزه ای است، من هم عین دستور تو میپزم اما این مزه ای نمیشود و من هی قند زیر دلم آب شود که چقدر خوب است دوستی داشته باشی که همه چیزت را دوست داشته باشد، حتی آش رشته من درآوردی ات را!
راستی یادم رفت بگویم، این صدمین پست این وبلاگ بود. وبلاگی که خانه دوم ام شده، بس که دوستش دارم و سنگ صبورم است...