تبليغاتX
عطر صد خاطره

عطر صد خاطره

 

دلم میخواد یک کش داشتم و میبستم به روزهای هفته آینده و انقدر میکشیدم تا برسه به آخر هفته.  وقتی بر میگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم باورم نمیشه به همین زودی سه ماه گذشته. باورم نمیشه انقدر خوب این روزها رو از سر گذروندم. روزهای سخت و غمگین البته زیاد داشتم، اما خیلی بهتر و راحت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم. شاید هم علت مهم اش این بود که شرایط رو پذیرفته بودم و میدونستم غر زدن و ناله کردن دردی ازم دوا نمیکنه. گاهی فکر میکنم برای خانواده ام، به خصوص پدر و مادرم شرایط زندگی من خیلی پیچیده به نظر میرسه. مادرم هنوز که هنوزه ازم میپرسه شب ها تنها نمیترسی، در رو از تو قفل میکنی، بابام هنوز نگران اینه که روزی ۱۲ ساعت کار کردن از پا درم نمیاره، خواهرم هنوز که هنوزه نگران اینه که ویکندها از تنهایی دق نمیکنم و همسرم هنوز که هنوزه نگرانه کارهای اداری و از این اداره به اون اداره رفتن ها کلافه ام نمیکنه؟ خودم اما احساس خیلی بهتری نسبت به سه ماه پیش به خودم و زندگی ام دارم. یه جورایی این دور شدن موقت، پایه های زندگی ام رو محکم کرده. توضیح دادن اش اینجا ممکن نیست. اما همین که اون پایه ها محکم تر شدند میارزه به همه ساعت ها و روزهای تنهایی من در غربت.

این روزها دلشوره دارم، یه جور دلشوره شیرین. شدم مثل روزهای اول زندگی مشترک مون که همه فکر و ذکرم مرتب بودن خونه و زندگی و خوشحال بودن همسرم و برنامه ریختن واسه روزهای آینده بود. پرده ها کامل شدند، کوسن های خوشگل ام گوشه مبل ها جا گرفتند، دیوار حموم و صندلی های چوبی و میزهای کنار مبل رنگ شدند، روتختی ها عوض شدند، توی کابینت ها مرتب شدند، یک طبقه از کمد لباس ها و نصف چوب لباسی های رخت آویز خالی شدند و ...

این روزها چشم انتظارم، چشم انتظار ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:12  | 

مطالب قدیمی‌تر