ایران که رفتم تا دلتان بخواهد زندگی ایده آلخواندم. دوست اش داشتم، زندگی ایده آل را میگویم. مثل خیلی چیزهای دیگر که در سفر ایران دیدم و دوست داشتم و نداشتم!
مثل ساسی مانکن که درست یا غلط، حرف دل بیشتر متولدین دهه شصت و هفتاد بود. مثل همراه اول و دوم و ... که سعی میکردند باعث ارزان تر شدن ارتباط های تلفنی شوند. مثل جریمه شدن های پی در پی مان در اتوبان هایی که پلیس خیلی خوب مراقب است. مثل دیدن سطل ها و سبدهای مخصوص زباله در بعضی روستاها، مثل تفکیک زباله های خانگی در بعضی شهرها، مثل با ادب تر شدن آدم ها، به خصوص پسرها (نمونه اش اینکه من یک ماه تمام ایران بودم و متلک نشنیدم! این به نوبه خود باید یک رکورد محسوب شود). مثل آیس پک ، مثل کارت سوخت، مثل اتوبان جدید تهران به اصفهان، مثل مرکز خرید گلسار، مثل SMS های دقیقه ای یک بار که send all میشوند، مثل بخارشور که شبیه آن وقت هایی که تازه میکروویو آمده بود، همه دنبال فهمیدن کاربردهایش هستند، مثل اعتقاد قوی آدم ها به فال و جادو و خرافات تحت عنوان هزار و یک اسم مدرن ، مثل کتاب فارسی اول دبستان با همه تغییراتش، مثل یوزارسیف که مرا یاد سریال امام علی آن سالها میانداخت، مثل آن همه ماشین تغییر شکل یافته که با هزار و یک اسم جدید مونتاژ میشوند، مثل ژله های رنگ و وارنگ که دسر ثابت خانه های ایرانی شده، مثل موهای اتو کشیده و ابروهای تمیز شده، مثل فوق لیسانس امتحان دادن همه دارندگان مدرک لیسانس، مثل مجموعه تقویم من که برای خودم و خیلی از آنهایی که دوستشان دارم هدیه آوردم.
من فقط دو سال بود ایران نرفته بودم. این همه اتفاق برای دو سال باید خیلی زیاد باشد، نه؟
