تبليغاتX
عطر صد خاطره

عطر صد خاطره

 

امروز سومین روزی هست که پیش ساناز عزیز هستم. با وجود وضعیت روحی خاصی که داره محبت هاش و توجه اش بهم مثال زدنی هست.انقدر که احساس میکنم انگار سالها اینجا بودم، تو همین خونه، در کنار همین دختر مو مشکی مهربون که قلبش مثل آینه است...

 

یه کم استرس دارم. فردا صبح باید برم یه جایی به اسم Addlestone و یه دوره دو هفته ای رو تو یه آزمایشگاه در اون منطقه بگذرونم. امیدوارم از عهده اش بر بیام.

 

انگلیس تا امروز برای من فقط و فقط شبیه یک جاست: شمال!  حداقل این شهری که فعلاْ من توش هستم خیلی شبیه شمال هست. حتی بوی شهرهای شمال رو میده. تفاوت رفتاری خیلی زیادی هم با مردم بقیه نقاط اروپا دارند. انگلیسی هایی که من دیدم فوق العاده با ادب و خیلی با احترام هستند. از اون طرف اما وضعیت رانندگی عجیب شون برای یه تازه وارد آزار دهنده است. هنوز کاملاْ نتونستم با این مساله کنار بیام. امیدوارم جایی که قراره توش کار کنم خبری از خیابون نباشه و یا اینکه من مجبور نشم خیلی از این ور به اون ور خیابون برم. امر مهم این ور خیابون به اون ور رفتن اینجانب فعلاْ توسط ساناز انجام میشه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:53  | 

مطالب قدیمی‌تر