خوب بالاخره برگشتم سر خونه و زندگی ام...صبح که در اتاقم رو باز کردم و بوی اتاقم رو احساس کردم انگار بال در آوردم. این چند وقته، حتی همون روزهای کار موقت بهم ثابت کرد من آدم کار پارت تایم نیستم. چیزی که همیشه به عنوان یه گزینه خوب بهش فکر میکردم. اما واقعاْ آدمش نیستم. من باید همیشه زندگی ام همین طوری باشه که الان هست. شلمانی و ساعتی...باید صبح زود از خونه بزنم بیرون، چون وضعیت خواب و بیداریم اگه صبح ها زیاد بمونم تو رختخواب به هم میریزه. باید حتماْ عصرها سر کار باشم چون از تو خونه بودن در طول روز خل میشم. همه سیستم روحی و جسمی ام میریزه به هم وقتی نظم و روتین همیشگی این سالهام رو از دست میدم. این یک ماه و نیمی که دور از خونه بودم بهم فهموند چقدر خونه ام رو دوست دارم، چقدر عاشق کاری هستم که هر روز انجامش میدم و چقدر این روتین هر روزه ام با همه سختی ها و خستگی ها و دردسرهاش با وضعیت روحی و جسمی ام جوره. با همه وجودم خوشحالم که برگشتم ...
درست مثل یک اسب کار سرم ریخته و درست مثل یک قناری غمگین از روندی که آزمایش ها و مقاله ها پیش میرن غصه دارم، اما درست مثل یک بچه فیل هیجان زده برای ادامه کارم انرژی دارم.
پ ن: سیم کارتم رو گم کردم و همه تلفن هام رو از دست دادم. رسماْ ارتباطم با دنیای اطرافم به زیر صفر رسیده. این چند روزه هر چی غر بود زدم به جون اون کسی که این فون بوک عزیز رو آفرید تا ما حتی شماره خانه خودمان را هم بلد نباشیم. شماره آقای همسر و مادر و خواهر که پیش کش...
