اما راستش دست و دلم به نوشتن سفرنامه نمیرود. سفرنامه دل خوش میخواهد و خیال راحت و تن آسوده که فعلاْ هیچ کدامش را ندارم. تنم آسوده نیست چون روزی ۱۰ ساعت کاری میکنم که نتیجه نمیدهد. خیالم راحت نیست چون جواب آزمایشهایم آنقدر عجیب است که هیچ توجیه منطقی برایشان ندارم و دلم خوش نیست چون با این نتیجه ها هفت هزار پوند ناقابل دود میشود میرود هوا . دلم خوش بود جواب این آزمایشها که حاضر شد شروع میکنم به نوشتن تز و شش هفت ماه دیگر قال این دکترای مثلاْ تخصصی کنده میشود. اما انگار نمیشود. همین که میایی دلت را خوش کنی به خبرهای کوچک و خوشحال کننده دور و برت خدا میگوید آی صبر کن ببین چی برات آوردم و یک توپ گنده را از آن بالا شوت میکند وسط حس و حالت.دو هفته پیش در راه اینجا، سوار هواپیما که بودم یک لحظه ته دلم گرفت. به همه سختی هایی که بابت این سفر کشیده بودم فکر میکردم. هزینه بسیار زیادش مشکل اول بود. گرانتی که برنده شدم و همه هزینه ها را تقریباْ پوشش داد مزه اش آنقدر شیرین بود که همه سختی های ویزای پر دردسرم را فراموش کردم. توی هواپیما که نشستم یک لحظه فکر کردم برای اینجایی که هستم، این لحظه ای که تجربه میکنم خودم و فقط خودم دویده ام تا برسم. این مسافرت را نه به خاطر تلاش استادم میروم، نه لطف همسرم، نه محبت پدرم. اسمش را بگذارید غرور یا حتی خودخواهی. این حس واقعی آن لحظه ام بود. توی هواپیما که نشستم فکر میکردم همه چیز تمام شده، یک ماه دیگر که برگردم بلژیک، یک عالم نتیجه خوب دارم و یک دنیا انرژی برای شروع نوشتن پایان نامه. حالا، یعنی از چند روز پیش خدا همان توپ گنده اش را شوت کرده طرفم و درست خورده وسط سرم. نا شکری نمیکنم. بی انصافی است اگر ناشکر همه لطفی باشم که در حقم شده و میشود. اینکه مطمئنم تا چند ماه آینده پول خوبی میگیرم که کفاف تمام کردن این مدرک را میدهد، اینکه همسری دارم که با وجود همه بالا پایین های زندگی مشترکمان، تمام کردن درسم از نان شب برایش واجب تر است، اینکه بچه ای ندارم که دست و پاگیر این روزهایم باشد و نتوانم برای آینده ام ریسک های بزرگ بکنم، همه اینها امیدوارم میکند به تحمل این روزها. اما راستش یک روزهایی مثل امروز باعث میشود که اعتراف کنم خسته ام، که اعتراف کنم دلم یک چیزی میخواهد که بعضی ها بهش میگویند استبلیتی!!!
یادم رفت بگویم، انگلیس را دوست دارم، فکر کنم مهم ترین دلیل اش این باشد که مردم اش انگلیسی حرف میزنند.شنیدن انگلیسی با لهجه این مردم برای من مثل گوش کردن به شعر دوست داشتنی و لذت بخش است. اگر دست من بود میگفتم همه دنیا انگلیسی با لهجه انگلیسی صحبت کنند بس که کیف میکنم از گوش دادن به این زبان...