تبليغاتX
عطر صد خاطره - بادکنک نارنجی

عطر صد خاطره

درست وقتی احساس میکنی همه چیز در بدترین حالت ممکنه، درست وقتی حس میکنی بدتر از این روزها اتفاق نمی افته، درست وقتی انقدر خسته، نا امید و دلزده از کارت هستی که شبها به راحتی خوابت نمیبره، درست وقتی با یک دنیا استرس تا صبح دلشوره داری که چطور بری پیش استادت و براش توضیح بدی چه اتفاقاتی افتاد و چی شد که نتایج این همه زحمت و هزینه اینطور شد، همه چیز جوری پیش میره که باورش هم برات سخته. در حالی که مجبور شدی به خاطر اشتباه مسخره سیستم رزور بلیط، برای پرواز برگشتت، دو تا بلیط بخری و دو برابر پول پرواز بدی، در حالیکه شب گذشته قطاری که به شهرتون میومد رو به خاطر یک دقیقه دیرتر رسیدن از دست دادی و با اون همه بار یک ساعت منتظر قطار بعدی شدی، در حالی که صبح سوار اتوبوس همیشگی شدی که چهار ساله مسافرش هستی و میبینی داره بی راهه میره و جواب میشنوی که اه خانم، شما خبر ندارید، یک هفته است این اتوبوس دیگه نمیره فلان جا! و دست از پا درازتر یک ساعت و ده دقیقه با لب تاپ و لب بوک و کیف دستی چند کیلویی ات پیاده میای تا برسی دانشکده، میبینی استادت اومده سراغت و تو نبودی. استرس همه دنیا تو وجودته که چی میشه، چطور برخورد میکنه...با یک دنیا غصه میری دم دفترش و میگه اه اومدی، ببین، میدونم که روزهای خیلی سختی تو انگلیس داشتی، میدونم نتیجه ها اونطوری نشد که دلت میخواست، میدونم تجربه موفقی نبود، اما من الان ازت خواستم بیای واسه یه موضوع دیگه. کمپانی فلان از ما خواسته ماده فلان رو براشون آزمایش کنیم و برای این آزمایش هم یک نفر باید به مدت یک سال روی پروژه کار کنه و حقوق بگیره، من تو رو پیشنهاد کردم، میدونم کارش زیاده، میدونم درگیر کارهای آخر پروژه خودت هستی، اما مطمین هستم این یه موقعیت عالی برای...بقیه حرف هاش رو به وضوح نمیشنوم. 

درست وقتی که احساس میکنی همه چیز در بدترین حالت ممکنه، خدا یکی از اون بادکنک های بزرگ و نارنجی اش رو از آسمون میفرسته به طرفت تا باور کنی:

 دائماْ یکسان نباشد حال دوران غم مخور.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  |