نشسته ام توی یک کافه آرام و دنج و دوست داشتنی که اینترنت مجانی دارد و قهوه عالی و مافین تر و تازه. به روی مبارک هم نمی آورم که روزهای گذشته این همه سخت گذشته. که این همه همه چیز رفته روی دور تند. بیشتر از یک هفته است که آمده ام اسکاتلند. از وقتی که آمده ام خورشید را یکی دو ساعت بیشتر ندیده ام. هوا انقدر سرد و بارانی و طوفانی و تگرگی است که همه شوق ام به دیدن قلعه ها و موزه ها و طبیعت اسکاتلند را از دست داده ام. دلم خانه ام را میخواهد. دلم میخواهد شب ها توی تخت خودم بخوابم. دلم غذای خانگی میخواهد. یک ماه است از خانه دورم ( بجز دو سه روزی که سرک کشیدم بلژیک و دوباره شوت شدم این وری) و از صبح تا عصر در آزمایشگاههایی هستم که هر کدام صد جور قانون عجیب و غریب دارد که تا میایم یاد بگیرم شوت میشوم به یک آزمایشگاه دیگر. انقدر توی این چند هفته آدم های جالب و عجیب دیده ام که حساب شان از دستم در رفته. آخری اش یک پروفسور کله گنده در رشته ام بود که همیشه دلم میخواست میشد ببینم اش. وقتی آمد توی دفتر موقتی که این روزها در اختیارم هست به هر کسی فکر میکردم الا همین جناب پروفسور. ابروهای تمیز شده، النگوهای فلزی و کت و کلفت، موهای سیخ سیخی، ناخن های کمی بلند و خیلی مرتب و صدای بسیار نازک. راستش انقدر توی این سالها گی خوب و آدم حسابی دیده ام که مشکلی با گی بودن اش نداشتم، اما فکر نمیکردم آدمی که این همه دوست داشتم ببینم اش این مدلی باشد. همین. از اسکاتلند گفتنی زیاد دارم. اما خسته تر از آنم که ذهنم مرتب و منظم بشود برای نوشتن. فعلاْ با این قهوه عالی که پیدا کردن اش در سرزمین چای خورها خیلی خیلی سخت بود مشغولم. همین...
