<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عطر صد خاطره</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 29 Jul 2009 08:32:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Closed</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-368.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این خونه یه چند وقتی تعطیل هست. بر میگردم، اما نمیدونم چه وقت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 08:32:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=368</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-368.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست هایم</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-367.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی من بدون دوست هام انقدر خالی و بی اهمیت میشه که حتی تصور کردن همچین شرایطی هم برام مشکل هست. دوست های من قسمت خیلی خیلی پر رنگ و مهمی از زندگی ام رو تشکیل میدن و اهمیت شون از وقتی اومدم اینجا خیلی بیشتر هم شده. نکته جالب اینجاست که به دلیل کوچ مدامی که انجام دادم، همیشه در حال دوست یابی و ملاقات آدم های جدید هستم و خدا انقدر هوام رو داره که همیشه، هر جای دنیا که میرم آدم های خوب سر راهم قرار داده. آدم هایی که بیشترشون رو دفعه اولی که دیدم حتی فکر دوست شدن باهاشون هم برام دور از ذهن بود و الان شدند قسمت مهمی از زندگی من. نکته جالب ماجرا اینجاست که همسرم هم کاملاْ تو این دوستی ها همراهم هست. صمیمی ترین دوست های خانوادگی ما رو دوست های من تشکیل میدن و بیشتر وقت ها این من هستم که یه دوست پیدا میکنم، بعد شوهرش میشه دوست آقای همسر و بعد مثلا مامانش باهام دوست میشه و باباش میشه دوباره دوست آقای همسر. این اتفاق بارها برام پیش اومده و خوب همین میشه که الان بعد گذشت چند سال که اینجام کلی دوست خوب دارم و این میشه که یه وقت هایی مثل این روزها واقعاْ وقت برای اینکه به همه دوست هام برسم کم میارم. چیزی که غمگینم میکنه اینه که دوست ها و دوستی های من همین طور بی زحمت و سرسری به وجود نیومدند که سر بی توجهی از دستشون بدم. باید بهشون برسم، مثل یه گیاهی که از جوونه زدن بهش میرسی تا یه درخت پر بر و بار بشه، میدونم باید بابت این دوستی ها از وقت و ذهن و حتی پولم هزینه کنم. اما این روزها واقعاْ نمیرسم. یه لیست بلند بالا دارم از کسانی که دلم میخواد تا قبل رفتن آقای همسر دعوتشون کنم. یه لیست بلند بالا دارم از دوست هایی که باید بهشون میل بزنم. یه لیست هم از اونها که تازه بابا شدن، مامان شدن، خونه خریدن و باید بهشون کادو بدم و برم دیدن شون. اما نمیرسم. انقدر کار توی این تقویم شلوغ و پلوغ ام نوشتم که گاهی خودم هم باورم نمیشه قراره همه اینها رو تا قبل سال نو انجام بدم. حالا علت نوشتن این پست چی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میل یه دوست صمیمی که نوشته بود تو ونکوور خیلی بهش خوش میگذره و خیلی خوشحاله که رفته اونجا و ... انقدر براش خوشحال شدم که اشک تو چشمم جمع شد و دلم گرفت از اینکه معلوم نیست ماها، همه این حلقه دوستی صمیمی که اینجا، تو این شهر کنار هم هستیم تا کی با هم باشیم. هر کدوممون قراره بریم یه جای دنیا مثلاْ برای همیشه زندگی کنیم. هر کدوممون مجبوریم بریم و دوستی های تازه بسازیم. مثل همه چیزهای دیگه که وقتی اومدیم اینجا نداشتیم و زمان برد تا ساختیم شون. این دل کندن از دوست ها و دوستی ها، با وجود اینکه همیشه آماده دل کندن از خونه و زندگی و مبل و تخت و حتی لباس ها و وسایل شخصی ام هستم، خیلی برام آسون نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیز دیگه بگم و برم، با وجود اینکه این همه اهل دوستی و دوست شدن با آدم های جدید هستم، با همسایه هام فقط در حد سلام و علیک ارتباط داشتم و دارم، یه سندرم همسایه گریزی به طور خانوادگی در ما وجود داره که یه بار باید در موردش بنویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 13:37:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=367</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-367.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Facebook</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اگر Facebook نبود، زندگی چیزی کم داشت. کم داشت لعنتی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 16:50:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=366</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت زمان همه چیز رو عوض میکنه، همه چیز بجز خنده های آدم ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هنوز به همون شکلی میخندی که در گذشته میخندیدی. و این خیلی خوبه، خیلی خوب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 15:23:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=363</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تمام این هفته رو به این فکر کردم که واقعاْ چرا خواسته باهام حرف بزنه؟ ما که همه قرار و مدارها رو تو ای میل هامون گذاشته بودیم... نکنه از تصمیمی که گرفته منصرف بشه؟ نکنه میخواد ببینه انگلیسی ام چطوره؟ نکنه اصلاْ میخواد یه مصاحبه علمی انجام بده و ببینه من چقدر واقعاْ اون کسی هستم که رزومه ام میگه. نکنه ... تا اینکه دیروز باهاش حرف زدم. همه استرسی که داشتم همون دقیقه اول آب شد و ریخت رو زمین! آنقدر دوست داشتنی، انقدر مهربون و انقدر حمایت گر باهام حرف زد که باورم نمیشد این آدم همون مرد بزرگی هست که ژورنال ها میگن. همون آدم نازنینی که ده ها ساله از ایران دوره اما این همه ایرانیه. دوست اش داشتم. خیلی زیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 18:15:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسماعیل فصیح</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; انگار کن که اصلاْ من در &lt;EM&gt;درخونگاه&lt;/EM&gt; زندگی کرده ام. در &lt;EM&gt;بریم&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;بوارده&lt;/EM&gt; عاشقی ها کرده ام... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; قصه جلال آریان به پایان رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 13:31:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...A dream comes true&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 17:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرم آور است. دیدن کشته شدن این همه آدم بی گناه و ادامه تحریم شرکت های هواپیمایی به بهانه فشار بر دارندگان قدرت. چه کسی مسئول مرگ هزاران انسان بی گناهی است که بر اثر فرسودگی هواپیماهای شرکت های داخلی در طول سالهای تحریم کشته شده اند؟ او که تحریم مان کرده؟ آن که میگوید آنقدر تحریم مان کنید تا...تا همه مردم بمیرند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده من بعد از گذشت چهارده سال، هنوز داغدار از دست دادن عروس و دامادی در سقوط هواپیمای مزخرف توپولوف است. امثال ما هزاران هزار نفریم. تمام اش کنید. تحریم را تمام اش کنید. خرید هواپیماهای مزخرف روسی را تمام اش کنید. کشتن این همه انسان بی گناه را تمام اش کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 12:14:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال این موقع ها چقدر شاد و بی خیال بودم. داشتم آماده میشدم برای مسافرت اتریش. امسال این روزها به تنها چیزی که نمیتونم فکر کنم مسافرت هست. تمام ویکندها دو نفری میریم آزمایشگاه و با آقای همسر تند و تند کار میکنیم تا شاید بار کارهای عملی ام در طول هفته کمتر بشه. مدت هاست دلم برای یه خواب طولانی و بی دغدغه لک زده. فکر کنم بیشتر از توانم از خودم توقع دارم. اما چاره ای جز این نیست. اگه این کارهایی که تو تقویمم هست رو به موقع انجام ندم، میدونم سالهای سال افسوس موقعیت از دست رفته رو میخورم. ذهنم این روزها درست مثل یه کمد طبقه بندی شده است. طبقه کار، طبقه درس، طبقه مهاجرت دوباره، طبقه خانواده، طبقه معاشرت و دوست بازی، طبقه عشق، طبقه سلامتی، طبقه خانه داری و کار خونه. یه وقت هایی هم خوب این وسط آب روغن قاطی میکنم. یعنی احساس میکنم منصفانه نیست که این همه بار رو یک تنه به دوش بکشم. دلم میخواد یه پری با یه چوب طلایی از آسمون بیاد و بگه نگران نباش، اون دو سه تا طبقه اول رو خودم برات هر جوری بشه جمع و جور میکنم. اما میدونم که شدنی نیست. از آقای همسر هم نمیتونم توقعی داشته باشم. مجبور به ادامه راهی هست که شروع کرده و همین که در انتخاب این همه فاکتور برای آینده زندگی مون این همه آزادم و مخالفتی نداره، خودش بزرگترین همراهی هست. در شرایط فعلی دو راه بیشتر نیست. ساده ترین اش اینه که همراهی اش کنم. برم تو مسیری که اون مجبوراْ اما با علاقه توش قدم برمیداره. راه دیگه هم اینه که تنها در خلاف مسیر آب برم و امیدوار باشم که با این کار چند سال دیگه هر دومون به جایی میرسیم که امروز یه رویای شیرین به نظر میاد و خوب مسلماْ &lt;EM&gt;زنی که من باشم&lt;/EM&gt; انتخاب اش راه دوم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم خیلی گیج و گنگ نوشتم. درست به گیجی و گنگی این روزهام. درست میشم، قول میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 10:52:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلی مو منگولی</title>
<link>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوباره اوضاع تقریباْ برگشت به حالت عادی. گفته بودم هر وقت دچار بالا و پایین های روحی میشم و همه راهها بسته به نظر میرسه میفتم به جون موهای نازنینم؟ خوب این اتفاق چند روز پیش افتاد و من الان یک گلی مو کوتاه منگولی هستم! نمیدونم کوتاه کردن موها بعد از چهار سال حال و هوام رو عوض کرد یا نتیجه کمی تا قسمتی مثبت یکی از آزمایش هام، یا اومدن آقای همسر، یا پیگیری نکردن اخبار ایران یا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی بود همه چی فعلاْ برگشته سر جای اولش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از مدت ها از این فلفل سبز باریک های ایرانی خوردم. فکر کنم از آخرین باری که خوردمشون پنج سالی میگذشت. دیدید من هر وقت برام از ایران مهمون میاد مهم ترین بحث وبلاگم میشه خوردنی؟ الان همه فکر و ذکرم پیش اون آلبالوهای ترش و تر و تازه ای هست که تو یخچال منتظرن تا با نمک و گلپر مخلوط بشن و ...فقط من اینطورم یا برای همه این موضوع همین قدر مهمه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 10:22:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atresadkhatere&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>atresadkhatere</dc:creator>
<guid>http://atresadkhatere.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
